
تعداد نفر اين صفحه را مشاهده کرده اند
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
نویسنده: مدیریت سایت
داستان ماهیگیری…
با سلام خدمت همه دوستان . قبل نوشتن این مطلب لازم بود توضیح بدهم اونهایی که وبلاگ من را می خونند ، می دانند که من هر چند هفته یک بار یه پست طنز کار می کنم گاهی در مورد خانم ها و گاهی هم مثل این بار در مورد آقایون ، پس مطالب فقط جنبه طنز داره . حالا این مطلب را بخونید تا بدونید ما آقایون چه موجوداتی هستیم .
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم ، ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم را بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ، ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار. زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”جواب زن خیلی جالب بود …زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.!!!!!
پیام نویسنده : به نظر شما این آقا کجا بوده ؟؟؟!!!
پ.ن: اصولا تمام مردها کمی شیشه خورده دارند!!!
پ.ن:اونهایی هم که شیشه خورده ندارند آب نمی بینند اگر نه شناگرهای ماهری هستند !!!
نویسنده: مدیریت سایت
حکایت زیبا در مورد عشق
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم .آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته .آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
نکته : البته منظور عشق واقعی است ، چون به قول مولانا عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود .
نویسنده: مدیریت سایت
انیشتین و راننده اش
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه شهری دیگر بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!
پ . ن : مهم نیست ما کی هستیم مهم این هست که در مواقع بحرانی چطور تصمیم می گیریم .
پ . ن : قدرت تصمیم گیری صحیح در طول زندگی کمک شایانی به کانون خانواده می کند
به نقل از وبلاگ یادداشتهای یک معلم
نویسنده: مدیریت سایت
لبیک
دلسوخته اى هر شب خدا را مى خواند و ذکر الله از دهان او نمى افتاد. در همه حال لفظ الله بر زبان داشت و يک دم از اين ذکر، نمى آسود.شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيک کو ؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذکر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيکى مى آمد.مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد که به او مى گويد: چه شد که از ذکر بازماندى ؟گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در کسى چند بار بکوبند ، پاسخى شنوند . من سال ها است که الله مى گويم و لبيک نمى شنوم . ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيک نباشم . خضر گفت : هرگاه که او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است .گفت : چگونه ؟ گفت : همين که او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است که باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيک هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى که باز آيى و باز او را بخوانى . بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى کشانند.
گفت آن الله تو لبيک ماست
آن نياز و درد و سوزت ، پيک ماست
نویسنده: مدیریت سایت
حکایت دو مرد ماهیگیر
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند .يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست.هر بار که مرد باتجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد:چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است! گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آن است که ايمانمان را افزايش دهيم .خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد.اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .
نویسنده: مدیریت سایت
دو برادر،سال ها در کنار هم،در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند.پس از چند هفته سکوت،اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند.یک روز صبح،در خانه ی برادر بزرگتر به صدا در آمد.وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید.نجار گفت:چند روزی است که دنبال کار می گردم،فکر کردم شاید بتوانم در کارهای مزرعه و خانه به شما کمک کنم.آیا امکان دارد؟
نویسنده: مدیریت سایت
امید
در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. ....
نویسنده: مدیریت سایت
دست خداوند
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
نویسنده: مدیریت سایت
داستانی کوتاه و آموزنده
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
نویسنده: مدیریت سایت
ماموران اف بی ای و مزرعه سیب زمینی
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.
نویسنده: مدیریت سایت
خدایا چرا من ؟
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد ..........
نویسنده: مدیریت سایت
نویسنده: مدیریت سایت
اشک های پدر و شمع دختر
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسيــار دوست مي داشت دخترک به بيماري سختي مبتلا شدپدر به هر دري زد تا کودک سلامتي اش را دوباره بدست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کردولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد...
نویسنده: مدیریت سایت
عقاب و دگرگونی
لطفا بعد از خواندن این مطلب بیشتر تامل کنید!!!
نویسنده: مدیریت سایت
داستان زیبای پدر و پسر
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند. پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا. پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد.
نویسنده: مدیریت سایت
نویسنده: مدیریت سایت
روایتی دیگر از کرامات بی بی فاطمه معصومه سلام اله علیها
نویسنده: مدیریت سایت
داستانی زیبا از کرامات حضرت معصومه و شفای بیماران زائر
نویسنده: مدیریت سایت
نویسنده: مدیریت سایت
کاش بدانیم که چه میکنیم !!!
زنگوله بالای درب رستوران بصدا در آمد . کودکی که از ظاهرش پیدا بود جزو دسته فقیر منطقه است وارد رستوارن شد . گارسون با دیدن وی اخمی به ابرو انداخت و سریع پرسید چی میخوای بچه ؟ مگه نمیدونی این رستوران مخصوص آدمهای متشخصه . اینجا خیرات و نسیه نمیدیم . پسرک کوچولو رو به گارسون کرد و گفت میدونم ... من خیرات و کمک نمیخوام ... گارسون : پس چی میخوای ؟
نویسنده:
ارزشمندترین چیزها دیر دیده می شوند!
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.یک شب پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن کسی نبود جز مادرم که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
نویسنده:
|
چقدر به دوستان و نزدیکان خود اهمیت می دهید ؟ روزي معلمي از دانش آموزانش خواست كه اسامي همكلاسي هايشان را بر روي دو ورق كاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يك خط فاصله قرار دهند سپس از آنها خواست كه درباره قشنگترين چيزي كه ميتوانند در مورد هركدام از همكلاسي هايشان بگويند ، فكر كنند و در آن خط هاي خالي بنويسند .بقيه وقت كلاس با انجام اين تكليف درسي گذشت و هركدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه هاي خود را به معلم تحويل داده ، كلاس را ترك كردند. |
نویسنده:
ایمان شما به خداوند چقدر است ؟
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود
نویسنده:
حکایت قلب جوان و قلب پیرمرد