
تعداد نفر اين صفحه را مشاهده کرده اند
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
نویسنده: مدیریت سایت
خر ما از کره گي دم نداشت
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد.فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت.خود را به خانه ايي درافكند
نویسنده: مدیریت سایت
حکایت پیرمرد و بچه ها
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار توسط همان سه پسر هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید . بچه هاخوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیر مرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومان بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد .
پند اخلاقی : گاهی اوقات با کمی تفکر می تونیم خیلی از مشکلات را حل کنیم .
نویسنده:
خواب عجیب
روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟.........
نویسنده:
داستان قشنگ و عبرت آموز جینی و گردنبندش
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره..........
نویسنده:
حكايتي از يك سگ
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود “ لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین“. ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت.
نویسنده:
" شرط عشق "
داستانی کوتاه پیرامون عشق حقیقی
نویسنده: مدیریت سایت
ای که یک عمر رفت و در خوابی مگر این چند روزه دریابی
یکی رفت سراغ گردو فروش و بهش گفت : می شه همه گردوهاتو مجانی بدی به من ؟ گردو فروش با تعجب به اون نگاه کرد و جوابی نداد . مرد دوباره پرسید : میشه یک کیلو از گردو هاتو مجانی بدی ؟ و باز هم با سکوت گردو فروش رو به رو شد.پس خواهش کرد حداقل یک دونه از گردوها رو به من بده ! تا بالاخره گردو رو گرفت و ادامه داد : یکی ارزش نداره , یکی دیگه هم مجانی بده ! و با اصرار یک گردوی دیگه هم مجانی گرفت و درخواست کرد گردوی سوم رو هم مجانی بگیره !گردو فروش که عصبانی شده بود گفت : زرنگی ! می خوای اینجوری همه رو یکی یکی بگیری ؟! مشتری سمج گفت : راستش می خواستم درسی بهت بدم ! آخه عمر ماهمین جوریه ! اگه بهت بگم همه عمرت رو به من بفروش , به هیچ قیمتی این کار رو نمی کنی ولی روزای زندگی ات رو یکی یکی بی توجه از دست می دی و تا به خودت بیای همه عمرت از کف رفته !